تبليغاتX
" انسانم آرزوست "
 غم
از رسول اکرم (ص) :
 
وقتی بنده ای در اطاعت کوتاهی کند ،
 
خداوند او را به غم مبتلا می کند .
نوشته شده توسط انسان ! در پنجشنبه 22 تیر1385 | موضوع: عمومي
 دنیا
همیشه سایه این شعر در ذهنم هست ، ولی نه شاعرش رو می دونم و نه دقیقا اینکه که شعرش همین باشه ؛ اما از یه چیزی مطمئنم . اون اینکه ، مفهومش همینه که می نویسم :
 
دنیا چو حبابی است ، ولیکن چه حباب 
 
نی بر سر آب ، بلکه بر روی سراب
 
وان یک چه سرابی است ، سرابی که بینند به خواب
 
وان نیز چه خوابی است ، خواب مستان خراب
 
نوشته شده توسط انسان ! در شنبه 10 تیر1385 | موضوع: عمومي
 حق
حق کلمه ای وزین و گرانبهاست
و هر قدر زننده و تلخ باشد به نتیجه شیرین و دلپذیرش می ارزد
 
حضرت علی (ع)
نوشته شده توسط انسان ! در پنجشنبه 25 خرداد1385 | موضوع: عمومي
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود :

گذر زمان انسان هايي رو در هر عصر و زماني براي زيستن و سپس رفتن داشته ولي از اين انسان ها ، آدم هايي بودند که نه تنهاي دنياي خود بلکه دنياي ملتي رو تغيير دادند .

 

عظمت تغيير ملت ها از اونجايي برام روشن ميشه ، که بسيار بسيار ديده ام و در خودم هم نظر کردم و ديدم که تغيير يک انسان چقدر سخت و مشکله و صد البته هميشگي کردن يک تغيير مثبت چقدر سختتر است .

 

هميشه تاريخ در مورد آدم ها قضاوت کلي و جزيي مي کنه :

- قضاوت جزيي يعني بررسي جزء به جزء اتفاق هايي که در زمان اونها به وقوع پيوسته و از اون اتفاق ها اونهايي که عاملش اون فرد بوده بيشتر مورد مداقه قرار ميگيره .

بسياري از اين اعمال در تاريخ گم ميشه و مقداريش هم مي ماند تا جزييات کارهاي اون شخصيت در يادها بماند ، چرا که اين جزييات است که عمق وجود اون فرد رو برامون آشکار مي کنه .

 

- قضاوت کلي يعني بررسي کليات و حرکت هاي بزرگ اون آدم ها

 به طور مثال : آنچه که ما در تاريخ از شيخ صفي الدين اردبيلي خونديم اين نبوده که چي خورده يا چي پوشيده ، با چند نفر جنگيده و چه ... چه ... بلکه آنچه ما مي دانيم که موسس و منتشر کننده اصلي مذهب شيعه در ايران ايشون بوده و همينه که مورد خشم و بغض يا لطف و مرحمت آيندگان قرار ميگيره .

 

روح الله خميني (ره) ملتي رو تغيير داد به سمتي که هدفش بود و بسياريشون آمدند و اينهايي که آمده بودند ، اونقدري شدند که آمريکا و انگليس و سرباز حرف گوش کن اونها هم از پسشون برنيومد ، ملتي که به طور معمول دنبال کار خودشون هم نميروند! ، باور اين مساله براي خيلي هاي مشکله ولي اتفاقيه که افتاده .

ملتي که خيلي از جوون هاش دم در کاوارها و ميخونه ها بودند و عزتشون به تن خال کوبي شدشون بود ، يه دفعه به جاي رسيدن که دوست داشتن برن براي هدفشون بميرند(به همين راحتي) ، اونهم يه جوري که نکنه بعد مردن ، وقت تو قبر گذاشتنشون کسي ببينه رو تنشون خالي کوبي هست !

 

بعضي ها از روي کم آوردن و دق و غصه اي که نمي دونم از کجاست هي سقراط و افلاطون رو بالا و پايين مي کنند که بگن بابا اين طوري نبود ولي نميدونم چرا گوش تاريخ بدهکار اين حرفا نيست و داد و فريادهاي اين آدم ها مثل دود سيگاريه که تو هوا گم ميشه و کسي بهش توجه نمي کنه .

 

تاريخ ورق خواهد خورد و همه به ياد مي آورند که تو صفحه قبلي ، کسي بود که تاريخ رو يه جوري رقم زده بود که قرن ها بود که کسي تا آن موقع نتونسته ، اون طوري رقمش بزنه .

اون آمد و رفت و ما چه ديده باشيم ، چه چشم هامون رو بسته باشيم ، عبورش رو تماشا کرديم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انسان ! در یکشنبه 14 خرداد1385 | موضوع: عمومي
 بي خبري
 مستان خرابات ز خود بي خبرند * جمع اند  و از بوي گل پراکنده ترند
اي زاهد خودپرست با ما منشين * مستان دگرند و خودپرستان دگرند
 
"رهي معيري"
نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 5 خرداد1385 | موضوع: عمومي
 واقعيت گفتگو در دنياي مجاز :
هر موقع اينجا (دنياي مجاز) ميآم ، آنقدر نوشته ها و آدم هاي نازيبا مي بينم که اگر شاعر هم باشي ذوقت کور ميشه ، چه برسه به اينکه يک آدم معمولي باشي .
البته نه اينکه شاعر باشم ، بلکه واقعا در حالت عصبانيت نمي شود مطلب مورد نظرم را بنويسم .
 
حرف زشت هم که نه خواندن دارد ، نه نوشتن ، پس نوشته نشود بهتر است تا ديگران هم که عبوري از اينجا مي گذرند ، مثل خودم که جاهاي ديگر سر مي زنم عصبي نشوند .
 
*****=====*****
 
يک روزي در اتاق گفتگويي (پال تالک) بحث سياسي پيش آمده بود و متکلم از استدلال هاي خيلي بچگانه استفاده مي کرد .
کسي از همان دسته و گروه که آدم پخته اي بود (وقتي نوبتش رسيد) فرد متکلم قبلي را از بيان استدلال هاي غيرمنطقي پرهيز داد ، تا اينگونه بيان ها اپوزيسيونشان را تضعيف نکنند .
جالب اينجا بود که بعدها همچنان همان روند ادامه داشت و تغيير در آن ايجاد نشد .
 
الان که به گذشته فکر مي کنم ، متوجه مي شوم که هر دو درست عمل مي کردند !؟
دومي درست مي گفت : چون حرف بچه گانه که استدلال منطقي نمي شود .
اولي درست مي گفت : چون بيشتر فضاي چت و دنياي مجازي را بچه استدلال ها پر کرده اند ، پس براي پر کردن همين اذهان ، بايد استدلال بچه گانه داشت !
 
*****=====*****
همه واقعيت گفتگو و گفتمان دنياي مجازي اين نيست . بلکه بيشتر اين دنيا همين حالت را دارد و کاري هم نمي شود انجام داد .
"شاهد مثال" گفته ام ، مرور اين دنياي مجاز است .
 
نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 5 خرداد1385 | موضوع: عمومي
 " به دنبال هيچ "
... شب از جنگلِ شعله ها مي گذشت ،
 
حريق خزان بود و تاراج باد
من آهسته ، در دودِ شب رو نهفتم
و در گوش برگي که خاموشِ خاموش مي سوخت ،
                                                                    گفتم :
                                                                                  مسوز اين چنين گرم در خود ، مسوز !
                                                                                  مپيچ اين چنين تلخ بر خود ، مپيچ
                                                                                  که گر دست بيدادِ تقدير کور
                                                                                  تو را مي دواند به دنبالِ باد
                                                                                  مرا مي دواند به دنبال هيچ !
 
 
فريدون مشيري - بخشي از شعر "با برگ"
نوشته شده توسط انسان ! در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 پشت ديوارها ، کسي هست ؟!
چون نرسيدي ، ديوار بلند نرسيدن ، عزم تو را جزم مي کند براي رسيدن و حل معماي اين ديوار تو را به تلاش بيشتر وا مي دارد .
 
ولي واقعا ، پشت ديواري که نديده اي ، آيا کسي يا چيزي هست که شما انتظار داريد !؟
 
از زماني که پشت ديوار چند تفکر ، آدم و معما را ديده ام ، باورم شده است - تا مرز يقين - که پشت ديوارها کسي نيست .
نيست ، نيست .
 
چگونه اعتماد خود را از عقل به احساس بسپارم که حتي نمي تواند خود را تا لب چشمه حقيقت بکشاند .
 
از زماني که آن معتمد بي غرض ، معلمم ؛ به من گفت :
"اينقدر تقلا نکنيد ، پشت ديوارها کسي نيست" ، باورم شد .
 
به دنبال آدمي مي کوشي تا به او برسي ! معشوقي ، دلبري ، استادي ، مرشدي ... .
 
به دنبال هدفي که خود ابداع کنندگانش در حقيقت اندر خم يه کوچه حقيقت مانده اند و صِرفِ به به و چه چه اين و آن مورد الهام قرار گرفته اي که : "واي نمي داني چه غوغايي است" .
 
به دنبال پول و مال کلان و چرب ، تحصيل پر و پيمان و مغز متحير کننده عقول ، نرسيده اي آخر به چه حسرت مي خوري !
 
" واقعا کسي که قدر داشته هايش را نمي داند ، چگونه براي نداشته هايش مي تواند قدرشناس باشد "
 
نه حسرتي براي نداشته ها و نه ديواري که اغوا کنننده باشد که به پشت آن بروي ، هيچ ديواري ! هيچ !
 
نوشته شده توسط انسان ! در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 پيام نور يا پيام پول (قسمت اول) :

بعد از چندين سال که تعهد خدمتيمون به اون بورس سرکاري تموم شده ، حالا اجازه شرکت در کنکور کارشناسي ارشد رو بهمون داده بودند .

البته از اولش هم مي تونستم با دعوا و جنجال ، به شرطي که مي تونستم قبول بشم ادامه تحصيل بدم .

ولي نه حال و حوصله دعوا داشتم نه انگيزه خوندن ، چون ديده بودم که اونهايي که با هزار زحمت قبول شده بودند ، چه کارشون کرده بودند ؛ هر چي هم استخاره کردم هي جواب "بد" مي آومد .

 

پارسال براي مزنه و امتحان خودم ، شر کت کردم ، يک هفته فقط ژنتيک خوندم و ديگه هيچ .

بعد از ۸ سال خيلي براي خودم جاي اميدواري داشت که ژنتيک رو از ۱۰۰-۴۸ شده بودم ، رتبه ام بين هزار و دوهزار شده بود ، اين رتبه و درصد اصلا جاي خوشحالي نداشت ، به هيچ وجه ؛ ولي يقينا براي من جاي اميدواري بود .

چون با دانشجويان کارشناسي ارشد ژنتيک و سلولي و مولکولي دانشگاه تهران صحبت کرده بودم ، براي قبول شدن نياز به درصدهاي حدود ۴۰-۵۰ بود .

امسال به پيشنهاد ديگران و تعريفي که از پيام نور کرده بودند ، گفتم اينجا هم برم براي ثبت نام ، بلکه از اينجا به تحصيل ادامه بدم .

 

با دستي از دور برا آتش برام مزايايي داشت :

- اينکه کلاس هاش جمعه ها بود و نياز به مرخصي تحصيلي از محل کارم نبود .

- فکر مي کردم که با ترمي ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومان ميشه هزينه اش رو حل کرد .

- در آخر هم که مدرکش اعتبار داشت .

 

**********************************************

 

وقتي به پيام نور شعبه سه راه اقدسيه مراجعه کردم ، قل قله اي بود ، گفتن ۳۸۰۰ تومان تو حساب بريز تا بهت دفترچه بديم ؛ حالا معلوم نبود چرا پول رو خودشون نمي گرفتند به خودشون اعتماد نداشتند يا به ديگران .

مردم رو تو راه بانک که يک مسير يک طرفه و دردسر داري بود ويلون و سيلون کرده بودند ، آدم بود که تو اين راه با دفترچه در حال عبور و مرور بود .

آخرش نزديک بود که دفترچه هم بهمون نرسه ، مسئول اونجا ، آخراي وقت که در مرکز رو بسته بودند ، آمده بود بيرون و يه حرفاي زد که من متوجه نشدم و يه حرفاي ديگه زد که خوب متوجه شدم .

 

مي گفت :تا الان (که روز سوم ثبت نام بود) ۱۲۰۰۰ نفر در اين شعبه براي کارشناسي ارشد ثبت نام کردند ، هر رشته در هر دانشگاه فقط ۲۰-۳۰ نفر مي پذيره و شما فقط حق انتخاب يک رشته در يک دانشگاه را داريد ، تازه معدل کارشناسي شما (غير شرط معدل ۱۲ براي ثبت نام) ، از معدل اين ترمتون نبايد کمتر باشه

 

با تعداد ۳۰-۴۰رشته اي که بود و ۲۰-۳۰ نفري که براي هر رشته مي خواست ، پيام نور براي کارشناسي ارشد کلا حدود ۱۲۰۰-۱۵۰۰ نفر دانشجو مي پذيرفت .

رشته مورد نظر من (بيوشيمي) هم در سه دانشگاه بود ، که من بجز تهران جاي ديگه هم نمي تونستم برم ، يعني رقابت براي ۲۰-۳۰ نفر اول بود .

وقتي دفترچه رو خوندم ،  نوشته بود که ۳۸۰۰ فقط پول گرفتن دفترچه هست و براي ثبت نام امتحان ورودي دانشگاه بايد ۳۸۰۰۰(۸ واحد) يا ۳۹۰۰۰(۹ واحد) يا ۴۰۰۰۰(۱۰ واحد) به همون حساب در بانک ملي واريز کنيم .

نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 15 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 پيام نور يا پيام پول (قسمت دوم) :

توي اين فکرا بودم که يادم افتاد مثل پارسال که واسه کتاب هاي کارشناسي دادشم صد جا رفته بودم ، (يادمه که فقط ۵-۶ بار براي خريد کتبش تا روبروي دانشگاه تهران رفته بودم) يه دردسر جديد هم منتظرمه . نمي دونستم که کتب کارشناسي ارشد چقدر زحمت داره .

قديما مي گن : "درخت گردو به اين بلندي ، درخت هندوانه الله اکبر"

 

وسط راه تا سر خيابان پاسداران ، چند نفر از طرف موسسه اي که در ميدان قدس بود کتب کارشناسي و کارشناسي ارشد مي فروختند ، وقتي بهم گفتم که هر کتابي بخوام زودي برام تهيه مي کنند ، خيلي خوشحال شدم و کارتشون رو تهيه کردم و زنگ زدم ، گفتند که به اونجا مراجعه کنم و بيعانه اي بدم تا کتب رو برام تهيه کنند .

رفتم و بيعانه رو دادم و از وضع کار و بارشون هم يه کمکي سر درآوردم ، متوجه شدم که تو اين کلاس هاي درس(اتاق خوابهاي قديم يه خونه کلنگي) کلاس هاشون برگزار ميشه و مردم رو به فيض علم مي رسونند .

متوجه شدم که پيام نور فقط کلاس هاي رفع اشکال گروهي! در جمعه ها برگزار مي کنه و اصلا کلاس درسي وجود نداره و اونجا فقط دانشجويان مراجعه مي کنند براي سئوال ، اگر هم سئوال نداشتي ، استاد کيفش رو ميزنه زير بغلش و ميره خونه .

اگر هم مي خواستي کلاس بري و درس بخوني بايد در اين موسسات ثبت نام مي کردي ، که به اندازه کل شهريه هر ترم پيام نور (يه چيزي حدود ۲۸۰ يا ۳۰۰ هزار تومان) ازت پول مي گرفتند تا همون درسها رو برات توضيح بدن .

 

با خودم گفتم ، من که نمي خوام برم کلاس ، مي تونم خودم درس ها رو بخونم ، بي خيال کلاس هاي اين موسسات خصوصي . "زهي خيال خام"

وقتي بعد از چند روز کتب کارشناسي ارشد به دستم رسيد ، برق از چشام پريد .

همه کتب به زبان انگليسي بود .

آخه ما (همه کارشناس هاي اين مملکت) که در دوران تحصيل ۲+۲ واحد زبان انگليسي خونديم ، چطور يه دفعه مي خواستيم مترجم بشيم ، خدا مي دونه .

تنها گزينه اي که در ذهنم مي آمد اين بود ،

کتاب انگليسي براي تحصيل ==> مراجعه به جاي براي توضيح و شرح اين کتب ==> تنها راه ثبت نام بدون چون و چرا در اين موسسات خصوصي بود .

 

**********************************************

 

يواش يواش داشت حساب کار دستم مي آمد :

۱- وقتي که در اون شعبه بعد از س روز ۱۲۰۰۰ نفر ثبت نام کرده بودند ، با پول ثبت نام نام هاي اونها مبلغ ۴۱۸۰۰(۳۸۰۰+۳۸۰۰۰) براي هر نفر به جيب پيام نور مي رفت ، وقتي که در اون شعبه بعد از سه روز ۱۲۰۰۰ نفر ثبت نام کرده بودند و به شرط ثبت نام نهايي ۱۰۰۰۰ نفر اونها حدود مبلغ ۴۱۸.۰۰۰.۰۰۰ تومان به جيب مبارک دانشگاه واريز مي شد . حالا اين مبلغ رو در شعبه هاي (آخ ببخشيد مراکز) ديگه حساب کنيم ، در ۷-۸ روز باقيمانده ثبت نام عدد محاسبه شده سر به فلک مي کشيد .

واقعا خوش به حال اونها که بچه هاي مردم رو به صورت مفت و مجاني در راه علم کمک مي کردند ، من فکر کنم که فردا هم مسئول و رييسش مياد و تو تلويزيون و داد ميزنه که کمبود بودجه داره . (از همچون پرروهاي ، حتما همچين کاري بر مياد) 

 

۲- نکته جالب اينه که اينها اصلا پول کلاس و درس نميدن ، و کلاس هاشون هم رفع اشکال گروهي! هست ، تازه امتحان ورودي رو هم ترم اول حساب مي کنند .

 

۳- آخرش هم چون اين ها فکر اشتغال زايي هستن ، کتب درسي رو انگليسي انتخاب کردند ، تا همون اساتيد و کارمندهاي خودشون بعدظهرها تو اين موسسات کمک کنند به بچه هاي خلق الله .

البته چون اينها خيلي از مدرک پولي بدشون مياد تا مي تونند امتحان ورودي و ترم ها رو سخت مي گيرن و اصلا بدون هيچ تجديد نظري نمره ها رو صادر مي کنند تا خداي نکرده مملکت پر از مدرک پولي نشه .

 

**********************************************

 

با اين احتساب ترمي ۶۰۰-۷۰۰ هزار تومان بايد خرج مي کردي و به همون اندازه دانشگاه آزاد وقت ميذاشتي تا مدرکي غير پولي دريافت کني .

واقعا دست مريزاد به اين علمداران علم و تحصيل در مملکت اسلامي .

"مرحبا ، احسنت"

نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 15 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 انسانها ديگران رو اون طور که ميخوان تصور مي کنن ، نه اون طوري که هستند :
ماها ديگران رو از روي يکسري معادلاتي که براي شناخت داريم ، سعي مي کنيم بشناسيم .
 
ولي در اينجا که بندرت انسان ها رو ميشه ديد و البته خيلي کم هم ميشه چند مرده حلاج بودنشون رو تجربه کرد
 
ماها بيشتر از روش جورچين (پازل) ديگران رو در حافظه نگه مي داريم . هر اطلاعاتي در جاهاي دسته بندي ميشن که به همديگه نزديک تر باشن . هر کتابي در يک قفسه و اينکه کتابي در حد وسط بين دو قفسه قرار بگيره امري نشدنيه .
 
وقتي يه انسان جديدي رو مي بينيم بايد اون رو در کنار اونهايي که قبلا شناختيم طبقه بندي کنيم ، حالا اين تصور ما هر چقدر ناقص و ضعيف باشه ، مهم نيست ؛ اگر کار دست ضمير ناخودآگاه باشه کار خودش رو ميکنه و طبقه بندي انجام ميشه .
از اينجا معلوم ميشه که چرا ديدار اوليه ، مکان ديدار و علت ديدار در برداشت ما از طرف مقابل نقش داره .
 
الغرض نبايد زود قضاوت و زود طبقه بندي کرد و مواظب ضمير ناخودآگاه بود تا با گذاشتن انسان هاي جديد در طبقه آدم هاي خوب و امتحان پس داده ، ما رو وارد يه اعتماد کور نکنه که آخرش به پشيماني ختم بشه .
 
خيلي ها عادت دارن که انسان ها رو اون طوري که مي خوان تصور کنند نه اون طوري که هستند و اين سرمنشاء خيلي اشتباهاته .
حتي اين امر در مورد خيلي کارهاي و حس هاي احساسي انسان ها و حتي برداشت هاشون از طبيعت و دنياي اطراف هم صادقه .
 
مواظب باشيم ، از ما گفتن بود .
نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 8 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 اين بود زندگي ؟!
میزی برای کار

               کاری برای تخت

                      تختی برای خواب

خوابی برای جان

             جانی برای مرگ

                            مرگی برای سنگ

                                           سنگی برای یاد

" این بود زندگی " ؟!

*حسین پناهی*

نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 8 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 هستي چه باشد ؟
هستي چه باشد ؟ آشفته خوابي
نقش فريبي ، موج سرابي
نخل محبت ، پژمرده شد ، کو ؟
فيض نسيمي ، اشک سحابي
در بحر هستي ، ما چون حبابيم
جز يک نفس نيست ، عمر حبابي
از هجر و وصلم ، حاصل همين بود
 يا انتظاري يا اضطرابي
ما از نگاهت ، مستيم ورنه
کيفيتي نيست در هر شرابي
از داغ حسرت ، حرفي چه گويد ؟
ناکاميابي با کاميابي
ديدم رهي را ، مي رفت و مي گفت
هستي چه باشد ؟ آَشفته خوابي
 
رهي معيري - اسفندماه ۱۳۴۵
 
نوشته شده توسط انسان ! در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 | موضوع: عمومي
 " قلب اندوده حافظ "
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميکده از درس و دعاي ما بود
 
نيکي پيرمغان بين که چو ما بد مستان
هرچه کرديم به چشم کرمش زيبا بود
 
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود
 
از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل
کاين کسي گفت که در علم نظر بينا بود
 
دل چو پرگار به هر سو دوراني مي کرد
و اندرآن دايره سرگشته پابرجا بود
 
مطرب از درد محبت عملي مي پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود
 
مي شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوي
بر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود
 
پيرگلرنگ من اندر حق ارزق پوشان
رخصت خبث نداد ارنه حکايت ها بود
 
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود
نوشته شده توسط انسان ! در دوشنبه 21 فروردین1385 | موضوع: عمومي
 نياز جسمي ، بلوغ يا عشق !
هر جاي اين وبلاگ ها را نگاه مي کني ، الهامات تهوع آور عشقه که از دست و قلم مردم ريخته .
البته بعضي ها هم زده به سرشون و آنتي اين و آنتي آن شدن !
واقعا اينها که اينهمه از عشق مي نويسند ، اصلا معني اون رو هم فهميدن ، يا اينکه تا دلشون درد ميگيره و چششون يه نفر رو يه جورايي مي بينه ، شتلق يه احساسي تو وجودشون پيش مياد و اي داد بيداد عاشق ميشن .
بعد هم ديوان حافظ دست ميگيرن و قلب مي کشن و دل و قلوه هوا مي کنند .
که چي شده ==> بچه مردم عاشق شده و دست وردار هم نيست تا مثل فرهاد خودشون رو قربوني کنه .
اصلا هم حرف گوش کن نيستند ، دم به ساعت داغشون تازه تر ميشه و شور عشق در وجودشون شعله ميکشه که چي !؟ داد از فراغ يار !!!
 
از وسط قصه به خاطر مسائل شرعي و عرفي صرفه نظر ميکنم و ميرم به ته يکي از اين قصه هاي تموم شده !
 
يکي دو ماه همديگر رو تحمل کردن ، بعدش از بس دعوا کردن و زدن به تيپ همديگه دوباره بهشون الهام شد که براي هم ساخته نشدن و اصلا از اول هم همديگه رو دوست نداشتن!!! و اين سر اون رو کلاه گذاشته و اون هم سر اين يکي رو !
خلاصه وساطت بزرگترها قصه رو ختم به خير کرد تا اينها از جان همديگه صرف نظر کنند و به خير و خوشي و بدون خشونت زياد از هم جدا بشن .
 
عجب عشق و علاقه هاي مسخره اي و چه دروغ هاي بزرگي .
واقعا هيچوقت نمي توانند به اين سئوال جواب بدهند که :
"دو آدمي که از بديهيات اخلاق انساني بي بهره هستن ، چطور مي تونند از عشق دم بزنند"
مسخره تر از اين آدم ها تا الان کمتر کسي رو ديدم .
نوشته شده توسط انسان ! در پنجشنبه 17 فروردین1385 | موضوع: عمومي