يه روزاي بود که صبح وقتي از خواب بيدار مي شدم کلي کار داشتم براي انجام دادن .
اراده اي داشتم که دنبال مشکل مي گشتم تا خوردش کنم .
درس و کتاب برام خيلي دلنشين بود ، هيچ طوري نمي تونستم به نداشتن اونها فکر کنم ، حتي فکر نمي کردم روزي مساله اي پيش بياد و نتونم يا انجام ندادنش برام مساله باشه .
اون روزها در ذهنم فکر مي کردم که اگر بخوام جيمز واتسون هم بشم مي تونم .
گذشت و گذشت ... .
يه انتخاب اشتباه ، محافظه کاري بيش از حد و نگرفتن مشورت و اعتماد به نفسي که تبديل به غرور شده بود ، توجه نکردن به واقعيات ، گوش نکردن آلارم خطري که به صدا درآمده بود ، من رو برد و برد تا اولين شکست هامو تجربه کنم ، و شکست هاي تازه و تازه تر ، فرصت هاي که از دست رفته بود و ديگه قابل جبران نبود ، به جاي رسيده بودم که ديگه فکر پيروزي رو از سرم بيرون کرده بودم ، يعني يادم نمي امد ، کي بود که پيروز شده بودم!
به گذشته که نگاه مي کنم ، مثل ادمي بودم که زير آوار زلزله مونده و ستون شکسته سقف خونه روش افتاده ولي از شدت اتفاق متوجه خرد شدن کمرش نميشه .
واقعا همين طوري بود .
شروع کردن سخته ، ولي شدنيه
يه روز با خودم گفتم تا کي بايد بشينم و نگاه کنم به گذشته دور که جوون و سرزنده بودم و ثانيه ها هم برام لذت بخش بود ، تا کي .
خوب اشتباه کردم که کردم ، مگه ديگران اشتباه نمي کنند .
به اون روزايي فکر مي کنم که ۶۰-۷۰ سالم شده و ديگه توان جبران نخواهم داشت و تمام عمرم هدر شده و من هنوز در حسرت اشتباهات گذشته ام .
خاک بر سرم ميشد که به سنين ناتواني برسم و ببينم تمام عمرم رو صرف حسرت اشتباهات کرده ام .
فکر به اون لحظه ناتواني ، برام حس تازه اي داشت .
فقط مي خواستم به اون لحظه نرسم .
بايد مي رفتم ، به هرکجا که ديگه اينجا نباشم .
دوره نقاهت طولانيه ولي بوي بهار و بهبود چقدر روح بخشه .
شروع کردم و هنوز در حال گذرم .
حالا که جرات کردم و به زخم هام نگاه کنم ، مي بينم عميقه ولي خوب شدنيه ، بايد خوب شن ؛ چون من مي خوام برم ، بايد ... بايد ... .
ديگه بندرت موسيقي گوش ميدم ، چون هيچ موسيقي به من اون حس حرکت و تلاش رو نميده ، همه از آه و ناله ، شکايت و حسرت حرف مي زنن ، من نمي خوام آه و ناله کنم .
ديگه ارزش هاي جديد و اشتباهي که برام ارزش بود ، ديگه نيست .
الان ديگه چت نمي کنم حتي واسه درست کردن آدم هايي که الفباي زندگي رو نمي دونن ، ديگه نمي خوام مدام ۹۰ دقيقه فوتبال تماشا کنم ، ديگه پرخوردن تسکين بخش نيست ، از اينکه صبح دير بيدار بشم حالم بد ميشه ، از اينکه توي کار خونه کمک نکنم عذاب وجدان دارم .
چرا ؟! چون از هر کاري که بوي نخوت و سستي بده بدم مياد .
الان مي بينم که داشتم روز به روز سقوطم رو کامل تر مي کردم ، کارها و رفتارهاي بد جديدي رو کسب مي کردم ، تا عفونت شکست همه وجودم رو پر کنه و ديگه نتونم خوب بشم .
اون روزها خيال مي کردم واقعا خيال مي کردم ، که دارم ميشينم و قصه مي خورم ؛ ولي اون نشستن نبود ، سقوط بود ، سقوط !
روز به روز بدون اينکه متوجه باشم داشتم بد و بدتر مي شدم ، الان مي بينم که شيطان داشت تمام خوبي هامو ازم مي گرفت ، اون نمي خواست من شکست بخورم ، اون مي خواست که من به هيچي تبديل بشم ، هيچي !
هنوز خيلي چيزها هست که بايد درستشون کنم ، بايد همه چيز رو از نو بسازم .
به اميد خدا خواهم ساخت .

نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 1 اردیبهشت1385 | موضوع: درد دل
نمي خوام به خاطر کسي که مي خونه ، دفتر چرکنويسم(وبلاگ) رو پاکنويس کنم !
راسيتش ، وبلاگ رو انتخاب کردم که بتونم حرفاي ذهنم رو با همه غلطاش بنويسم ، بعد دوباره خودم بيام بخونم ، اصلاح کنم تا دفعات بعد کمتر اشتباه کنم .
اينجا واسه ذهنم دفتر چرک نويس هست ، نمي خوام به خاطر خواننده ، حتي خودم !، نظراتم رو با وسواس بنويسم .
مي خوام بنويسم ، طوريکه خيلي سطحي نباشه درضمن تراوش واقعي ذهنم باشه .
از اينکه با تامل و مکث زياد بخوام اصلاح کنم و بنويسم ، مطلوبم نيست .
ولي نمي خوام به اين بهانه پر از غلط و غلوط هم بنويسم .
خلاصه يه حالت تعادل هست ، اگر بتونم درست بجاش بيارم .

نوشته شده توسط انسان ! در دوشنبه 29 اسفند1384 | موضوع: درد دل
ادم ها از روي چي قضاوت مي كنند ؟
هر موضوعي كه ادم بهش فكر مي كنه ، متوجه ميشه مي تونسته قبل از اين مطالب بيشتري در موردش بياموزه ، يكيش همين !
خوب كه به خودم و ديگران توجه كردم ؛ ديدم ، ماها در مورد رفتارمون همچين هم منطقي نيستيم
رفتارمون يه ملغمه اي هست از منطق و احساسات .
شايد هم يه سطح جديد از رفتار انساني است و ميشه يه منطق جديد بهش اتلاق كرد
البته اين طرز تفكر آدمي زاد هم همچين بي منطق نيست ، بلكه آدم ها سعي مي كنند با استفاده از اين روش يه جوراي به يه حرف ، گفته يا عمل قبل از دست زدن بهش ، اعتماد كنند
چطوري ؟ اين طوري كه آدم ها سعي مي كنند اون موضوع را مستقيم يا غير مستقيم در عمل صحت و سقمش رو بدست بيارند يا بوسيله آزمايش هاي قبلي (كه براش افكار در نظر داشتند) به درستي اون موضوع برسند .
اين هم يه جور منطق هست ، منطق اعتماد كردن
البته به شخصه دوست دارم اسمش رو بذارم منطق عمل !

نوشته شده توسط انسان ! در شنبه 6 اسفند1384 | موضوع: درد دل