تبليغاتX
" انسانم آرزوست "
 فکر میکنم باید هر از چند یکبار پشت سر هم باید نگاه کرد !
نگاه به آنچه بر جای نگذاشته ای که باعث امیدواریت باشد چه تلخ است !

چهار سال گذشته ، که  اگر زمان رفتن بود برای هر ثانیه اش هم آرزو و التماس های فراوان داشتی !

سه سال تلاش کردم و در اصل او تلاش کرد ، همچون پدری دلسوز و مانند مادری مهربان که مرا به واسطه دوست داشتن عمیق به آنچه خود می خواهم نجاتم دهد ،ولی افسوس که اگر قطره بر سنگ هم اثر می کرد ، من امروز دیگری بودم !

پس چگونه مستحق سالها آتش نخواهم بود که آتش هم دگرگون کننده من نخواهدشد !

نوشته شده توسط انسان ! در سه شنبه 28 مهر1388 | موضوع: درد دل
 آرامش
امام علي (عليه السلام) :
 
هرگاه ديدي
 
خداي سبحان تو را با نام خود آرامش مي بخشد
 
پس بدان ، تو را دوست دارد .
 
نوشته شده توسط انسان ! در پنجشنبه 18 خرداد1385 | موضوع: درد دل
 بازي زندگي :
سايه ها و خاک : (جاي ما در پايين کداميک از اين سايه هاست)
 
واقعا زندگي جالبه و صد البته انسان هاي درون اون جالب ترند ، همه عين ماش و عدس عناصري مثل هم هستند ، ولي در عمل مي بيني چقدر عجيب خودشون و از اون عجيب تر ديگران رو ،نگاه مي کنند .
 
چقدر خنده داره افتخار به موضوعي که افتخار نداره .
 
بابا خبري نيست ، انسان در زيبايي متناسب هست ، ولي زيباترين نيستند ، بسيار زيباتر از ماها هست ؛ خدا ما رو متعادل آفريده ولي ماها عين مورچه هاي کارگر هستيم ، براي هدفي آمديم و چه با خبر باشيم و يا نباشيم ، زندگي مثل کاروان بدون زنگ و جرس مي گذرد و کار به آخر مي رسد ، بايد به فکر هدف بود .
 
در آخر کار مي فهميم که بسيار بسيار از آن کارهاي که براشون تلاش کرديم و شب و روز ، فکر و ذهنمون رو صرفشون کرديم هايهويي و بازي و هوسي نبوده ، ولي حيف که اون موقعه ديگه ديره ، ديره ، دير .
 
بعد هم رخت مي بنديم و مي رويم از اين دنيا و مثل سنگ قبرهاي هزار هزار خواهيم شد که سالي هم کسي ازشون نمي پرسه مگر مورچه يا غباري
و انسان ها درون قبرها فرياد مي زنند که بابا ماها هم به خدا انسان بوديم ، دل داشتيم ، کس و کاري برامون بود ، روزگاري دور و برمان شلوغ بود ، چرا الان ديگه هيچ خبري نيست !
 
افسوس که ديگه اين فريادها ديره ، ديره ، دير .
 
شعر از پروين اعتصامي :
عدسي وقت پختن ، از ماشي * روي پيچيد و گفت اين چه کسي است      
ماش خنديد و گفت غره مشو * زآنکه چون من فزون و چون تو بسي است
هر چه را ميپزند ، خواهد پخت * چه تفاوت که ماش يا عدسي است          
جز تو در ديگ ، هر چه ريخته اند * تو گمان مي کني که خار و خسي است      
زحمت من براي مقصودي است * جست و خيز تو بهر ملتمسي است           
کارگر هرکه هست محترمست * هر کسي در ديار خويش کسي است       
فرصت از دست مي رود ، هشدار * عمر چون کاروان بي جرسي است               
هر پري را هواي پروازي است * گر پر باز و گر پر مگسي است                
جز حقيقت ، هرچه آنچه مي گوييم * هايهويي و بازي و هوسي است                     
چه توان کرد ! اندرين دريا * دست و پا مي زنم تا نفسي است    
نه تو را بر فراز ، نيرويي است * نه مرا بر خلاص ، دسترسي است          
همه را بار بر نهند به پشت * کس نپرسد که فاره يا فرسي است     
گر که طاووس يا که گنجشکي * عاقبت رمز دامي و قفسي است             
 
نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 5 خرداد1385 | موضوع: درد دل
 غباري در بياباني
 
نه دل مفتون دلبندي ، نه جان مدهوش دلخواهي * نه بر مژگان من اشکي ، نه بر لب هاي من آهي
        نه جان بي نصيبم را ، پيامي از دلارامي * نه شام بي فروغم را ، نشاني از سحرگاهي
نيابد محفلم گرمي ، نه از شمعي نه از جمعي * ندارد خاطرم الفت ، نه با مهري نه با ماهي   
        به ديدار اجل باشد ، اگر شادي کنم روزي * به بخت واژگون باشد ، اگر خندان شوم گاهي
        کيم من ، آرزو گم کرده اي تنها و سرگردان * نه آرامي ، نه اميدي ، نه همدردي نه همراهي
         گهي افتان و خيزان ، چون غباري در بياباني * گهي خاموش و حيران ، چون نگاهي بر نظرگاهي
رهي تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها * به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهي          
 
رهي معيري - ۱۳۳۲
نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 29 اردیبهشت1385 | موضوع: درد دل
 فسيل و مرداب شدن که شاخ و گوش نداره تا ما ببينيم و درکش کنيم !
به هر کجاي اين دنيا نگاه مي کني از شاخ و برگ تا جسم و تن و روح ، هر رشدي با تغيير همراهه
رشد با رفتن از مکان قبلي به مکان جديده ، تغيير و تغيير و چقدر اين تغيير زيباست .
رسيدن بهار و تغيير حال طبيعت ،
                              باريدن بارون و خيس شدن زمين و بوي خاک
                                                                      تغيير خاک همراه آب و حاصل شدنِ بوي زندگي ...
 
اما امان از اين انسان! ...
اگر بعضي ها رو تو خونه هاشون تنها بذاري ، مي توني بعد ۱۰۰ سال بياي و خاک شده استخوان هاشون رو از روي همون صندلي که ۱۰۰ سال پيش روش نشسته بودن جمع کني .
 
چرا اينقدر از تغيير مي ترسن ، معلوم نيست اگر تغيير نبود چطور بشر مي تونست حيات داشته باشه .
 
عادت هاي هر روزه ي اشتباهي که انگار با پوست و خون بعضي هاي عجين شده ، بابا فسيل ، بابا مرداب ...
 
نمي دونم بدون تغيير ، به همه اون سراب هاي که مي خوان بهش برسن ، چطور ميشه رسيد ؟!
 
فقط مي تونم بگم :
"اگر مي خواي به هيچ جا نرسي! ، از تغيير متنفر باش"
 

خداوندا
آرامشي عطا فرما تا بپذيريم ، آنچه را که نمي توانيم تغيير دهيم
، شهامتي عطا کن تا تغيير دهيم ، آنچه را مي توانيم تغيير دهيم
و دانشي عطا کن ، که تفاوت اين دو را بدانيم
 
نوشته شده توسط انسان ! در یکشنبه 24 اردیبهشت1385 | موضوع: درد دل
 گذشته ها گذشته ، بايد با حال زندگي کرد :
يه روزاي بود که صبح وقتي از خواب بيدار مي شدم کلي کار داشتم براي انجام دادن .
اراده اي داشتم که دنبال مشکل مي گشتم تا خوردش کنم .
درس و کتاب برام خيلي دلنشين بود ، هيچ طوري نمي تونستم به نداشتن اونها فکر کنم ، حتي فکر نمي کردم روزي مساله اي پيش بياد و نتونم يا انجام ندادنش برام مساله باشه .
اون روزها در ذهنم فکر مي کردم که اگر بخوام جيمز واتسون هم بشم مي تونم .
 
گذشت و گذشت ... .
 
يه انتخاب اشتباه ، محافظه کاري بيش از حد و نگرفتن مشورت و اعتماد به نفسي که تبديل به غرور شده بود ، توجه نکردن به واقعيات ، گوش نکردن آلارم خطري که به صدا درآمده بود ، من رو برد و برد تا اولين شکست هامو تجربه کنم ، و شکست هاي تازه و تازه تر ، فرصت هاي که از دست رفته بود و ديگه قابل جبران نبود ، به جاي رسيده بودم که ديگه فکر پيروزي رو از سرم بيرون کرده بودم ، يعني يادم نمي امد ، کي بود که پيروز شده بودم!
 
به گذشته که نگاه مي کنم ، مثل ادمي بودم که زير آوار زلزله مونده و ستون شکسته سقف خونه روش افتاده ولي از شدت اتفاق متوجه خرد شدن کمرش نميشه .
واقعا همين طوري بود .
 
شروع کردن سخته ، ولي شدنيه
 
يه روز با خودم گفتم تا کي بايد بشينم و نگاه کنم به گذشته دور که جوون و سرزنده بودم و ثانيه ها هم برام لذت بخش بود ، تا کي .
خوب اشتباه کردم که کردم ، مگه ديگران اشتباه نمي کنند .
 
به اون روزايي فکر مي کنم که ۶۰-۷۰ سالم شده و ديگه توان جبران نخواهم داشت و تمام عمرم هدر شده و من هنوز در حسرت اشتباهات گذشته ام .
خاک بر سرم ميشد که به سنين ناتواني برسم و ببينم تمام عمرم رو صرف حسرت اشتباهات کرده ام .
فکر به اون لحظه ناتواني ، برام حس تازه اي داشت .
فقط مي خواستم به اون لحظه نرسم .
بايد مي رفتم ، به هرکجا که ديگه اينجا نباشم .
 
دوره نقاهت طولانيه ولي بوي بهار و بهبود چقدر روح بخشه .
 
شروع کردم و هنوز در حال گذرم .
حالا که جرات کردم و به زخم هام نگاه کنم ، مي بينم عميقه ولي خوب شدنيه ، بايد خوب شن ؛ چون من مي خوام برم ، بايد ... بايد ... .
ديگه بندرت موسيقي گوش ميدم ، چون هيچ موسيقي به من اون حس حرکت و تلاش رو نميده ، همه از آه و ناله ، شکايت و حسرت حرف مي زنن ، من نمي خوام آه و ناله کنم .
ديگه ارزش هاي جديد و اشتباهي که برام ارزش بود ، ديگه نيست .
الان ديگه چت نمي کنم حتي واسه درست کردن آدم هايي که الفباي زندگي رو نمي دونن ، ديگه نمي خوام مدام ۹۰ دقيقه فوتبال تماشا کنم ، ديگه پرخوردن تسکين بخش نيست ، از اينکه صبح دير بيدار بشم حالم بد ميشه ، از اينکه توي کار خونه کمک نکنم عذاب وجدان دارم .
چرا ؟! چون از هر کاري که بوي نخوت و سستي بده بدم مياد . 
 
الان مي بينم که داشتم روز به روز سقوطم رو کامل تر مي کردم ، کارها و رفتارهاي بد جديدي رو کسب مي کردم ، تا عفونت شکست همه وجودم رو پر کنه و ديگه نتونم خوب بشم .
 
اون روزها خيال مي کردم واقعا خيال مي کردم ، که دارم ميشينم و قصه مي خورم ؛ ولي اون نشستن نبود ، سقوط بود ، سقوط !
روز به روز بدون اينکه متوجه باشم داشتم بد و بدتر مي شدم ، الان مي بينم که شيطان داشت تمام خوبي هامو ازم مي گرفت ، اون نمي خواست من شکست بخورم ، اون مي خواست که من به هيچي تبديل بشم ، هيچي !
 
هنوز خيلي چيزها هست که بايد درستشون کنم ، بايد همه چيز رو از نو بسازم .
به اميد خدا خواهم ساخت .
نوشته شده توسط انسان ! در جمعه 1 اردیبهشت1385 | موضوع: درد دل
 نمي خوام به خاطر کسي که مي خونه ، دفتر چرکنويسم(وبلاگ) رو پاکنويس کنم !
راسيتش ، وبلاگ رو انتخاب کردم که بتونم حرفاي ذهنم رو با همه غلطاش بنويسم ، بعد دوباره خودم بيام بخونم ، اصلاح کنم تا دفعات بعد کمتر اشتباه کنم .
اينجا واسه ذهنم دفتر چرک نويس هست ، نمي خوام به خاطر خواننده ، حتي خودم !، نظراتم رو با وسواس بنويسم .
مي خوام بنويسم ، طوريکه خيلي سطحي نباشه درضمن تراوش واقعي ذهنم باشه .
از اينکه با تامل و مکث زياد بخوام اصلاح کنم و بنويسم ، مطلوبم نيست .
ولي نمي خوام به اين بهانه پر از غلط و غلوط هم بنويسم .
خلاصه يه حالت تعادل هست ، اگر بتونم درست بجاش بيارم .
 
نوشته شده توسط انسان ! در دوشنبه 29 اسفند1384 | موضوع: درد دل
 ادم ها از روي چي قضاوت مي كنند ؟
هر موضوعي كه ادم بهش فكر مي كنه ، متوجه ميشه مي تونسته قبل از اين مطالب بيشتري در موردش بياموزه ، يكيش همين !
 
خوب كه به خودم و ديگران توجه كردم ؛ ديدم ، ماها در مورد رفتارمون همچين هم منطقي نيستيم
رفتارمون يه ملغمه اي هست از منطق و احساسات .
شايد هم يه سطح جديد از رفتار انساني است و ميشه يه منطق جديد بهش اتلاق كرد
البته اين طرز تفكر آدمي زاد هم همچين بي منطق نيست ، بلكه آدم ها سعي مي كنند با استفاده از اين روش يه جوراي به يه حرف ، گفته يا عمل قبل از دست زدن بهش ، اعتماد كنند
چطوري ؟ اين طوري كه آدم ها سعي مي كنند اون موضوع را مستقيم يا غير مستقيم در عمل صحت و سقمش رو بدست بيارند يا بوسيله آزمايش هاي قبلي (كه براش افكار در نظر داشتند) به درستي اون موضوع برسند .
اين هم يه جور منطق هست ، منطق اعتماد كردن
البته به شخصه دوست دارم اسمش رو بذارم منطق عمل !
 
نوشته شده توسط انسان ! در شنبه 6 اسفند1384 | موضوع: درد دل