نه نیست ،
فکر کردم به اشتباهاتم و با او صادقانه ، عمیق ترین حفره های سیاه درونم و اینکه ناتوانم از اینکه تغییرشان دهم را با او در میان گذاشتم و از او خواستم که یاریم دهد به دیدنشان و با او در میان گذاشتنشان .
فکرکردم به هر آنچه او به من داده بود که با خراب کردنشان ، احساسشان نمی کردم و با تعجب به خود می نگریستم و می گفتم مگر چیزی هم دارم که متشکر باشم !
فکر کنم قبل از بیداری به این دو کار باید مشغول باشم با کسی که رازدار و مهربان تر از هر آنچه که فکر کنی با ماست.
چهار سال گذشته ، که اگر زمان رفتن بود برای هر ثانیه اش هم آرزو و التماس های فراوان داشتی !
سه سال تلاش کردم و در اصل او تلاش کرد ، همچون پدری دلسوز و مانند مادری مهربان که مرا به واسطه دوست داشتن عمیق به آنچه خود می خواهم نجاتم دهد ،ولی افسوس که اگر قطره بر سنگ هم اثر می کرد ، من امروز دیگری بودم !
پس چگونه مستحق سالها آتش نخواهم بود که آتش هم دگرگون کننده من نخواهدشد !